دوشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۹۰

خدا را مردان آفریدند!!


اول؛ سال نو بر همه ی شما که به این وبلاگ سری می زنید، چه همیشه و چه حتی گاه گاهی، فرخنده و شاد. امیدوارم روزهای امسال و سالهای آینده ی همه ی ما روزهایی متفاوت از این روزهای نه چندان شایسته باشد و به روزهایی برسیم که بتوانیم آنگونه زندگی کنیم که شایسته ی مقام بالای یک انسان آزاد است. آزاد و صاحب حق.
دوم اینکه؛ تأخیر داشتم در ارائه ادامه مطلب. می دانم و عذرخواهم. علت داشت این تأخیر و آنهم گرفتاریهای پایان سال گذشته و ابتدای سال تازه بود. امیدوارم (واقعا از ته قلبم امیدوارم!) در این سال تازه، روند بروز کردن و ارائه ی مطلب در این وبلاگ منظم و پیوسته باشد.

در چهار پست قبل متن یکی از سخنرانی های ایزابل آلنده نویسنده سرشناس شیلیایی را با هم خواندیم و قول داده بودم که بحث مربوط به دیدگاههای این نویسنده ی مشهور را با خلاصه ای از متن مصاحبه ی آلنده با نشریه آلمانی اشپیگل به پایان برسانم. ترجمه ی فارسی این مصاحبه را درسایت رادیو زمانه خواندم و بسیار با حال و روز امروز خودمان و زنان سرزمین مان مشابه دیدم. در این مصاحبه شما با رویکرد آلنده به فمینیسم و چرایی جلب وی به فمینیسم و همچنین ساختار سیاسی، فرهنگی واجتماعی که آلنده در آن رشد یافت آشنا می شوید. ضمن اینکه بار دیگر از دغدغه های یک فعال حقوق زنان آگاه می شویم و پاسخ این سوال که چرا زنان در کانون توجه وی قرار دارند.
من اینجا به رسم امانتداری تنها بخشهایی از مصاحبه را به نقل از رادیو زمانه می آورم و پیشنهاد می کنم حتما کامل مصاحبه را در سایت این رادیو بخوانید و از این همه شور و شعور این زن اندیشمند در راه برابری حقوق زنان و مردان به وجد آیید.
ضمن اینکه در انتها لینک اصلی در سایت اشپیگل را نیز خواهم آورد.
با هم بخوانیم آنچه دغدغه های یک رمان نویس فعال حقوق زنان است. ایزابل آلنده.
بخوانیم و ببینیم آیا با این نویسنده موافقیم که خدا را مردان آفریدند!؟ اگر بله؛ چطور و چه زمانی!؟

«خدا را مردان آفریدند»
گفت‌وگو هفته‌نامه‌ی آلمانی‌زبان «اشپیگل» با ایزابل آلنده
برگردان:
اکبر فلاح‌زاده - رادیو زمانه

- شما یکی از بنیان‌گذاران جنبش زنان شیلی هستید. در عین حال در ۱۹ سالگی ازدواج کرده و بچه دار شده‌اید. این دو چگونه با هم جور درمی‌آیند؟

سال ۱۹۶۲ که ازدواج کردم، جامعه‌ی ما خیلی محافظه‌کار، کاتولیک و مردسالار بود. در چنین جامعه‌ای اگر آدم در ۲۰ سالگی شوهر نمی‌داشت، ترشیده محسوب می‌شد. هر چند که فمینیست بودم، اما در خانه مثل یک کدبانو به شوهرم می‌رسیدم، لباس‌هایش را اتو می‌کردم، آشپزی می‌کردم و به دو تا بچه هام می‌رسیدم و بیرون هم کار می‌کردم.

آخر چطور؟

دختر‌ها به‌طور سنتی این‌جور بار می‌آیند. آن‌ها نباید باهوش‌تر از شوهرانشان باشند و در آمد بیشتری هم نباید داشته باشند، چون آن وقت شوهر احساس بدی پیدا می‌کند. با مرد در خانه مانند ارباب رفتار می‌شد، چون او رئیس خانه بود. من کار می‌کردم، با این حال در خانه برده بودم. ...

- زن‌ها در زمان کودکی شما چه نقشی داشتند؟

تقریباً هیچ نقشی. زندگی من متأثر از مردان بود، متأثر از پدربزرگم که خیلی دوستش می‌داشتم، او سختگیر و جدی بود. ناپدری‌ام ... اما او هم زورگو بود.

- مادر شما الگویتان نبود؟

همیشه با مادرم رابطه‌ی نزدیکی داشته‌ام. او شخصیتی قوی داشت، اما به هیچ‌وجه قدرت نداشت. تحصیلاتی نداشت و کار مستقل و پول هم نداشت. کاملاً به دیگران وابسته بود. به پدر و برادرانش و بعد‌ها به شوهرش...

- شما دختر دیپلمات شیلیایی توماس آلنده هستید و در پرو به‌دنیا آمده‌اید. به‌عنوان دختر یک دیپلمات در بولیوی، لبنان و شیلی به مدرسه رفتید. آن وقت‌ها در اواسط سال‌های ۱۹۵۰ نوجوان بودن چه حال و هوایی داشت؟

من اجازه نداشتم تنها از خانه خارج شوم، چون مدام ما را می‌پاییدند ... پانزده سالم بود و باز پیش پدربزرگم بودم. پدربزرگم هم به من اجازه نمی‌داد جز به هنگام جشن‌های خانوادگی از خانه بیرون بروم. در یکی از همین جشن‌ها با نخستین همسرم آشنا شدم. او بیست ساله بود ... ما در اتاق پذیرایی با نظارت پدربزرگم در حالی‌که زانو‌هامان را دور از چشم او از زیر میز به همدیگر می‌زدیم، با هم آشنا شدیم ...

- آن وقت‌ها دخترهای جوان مجاز بودند چه کارهایی انجام بدهند و چه چیز‌هایی برای آن‌ها ممنوع بود؟

در آن زمان اخلاق خشک دهه‌ی ۱۹۵۰ حاکم بود. اگر دختر‌ها قبل از ازدواج آمیزش جنسی می‌داشتند، و کسی بو می‌برد، آبرویشان می‌رفت. دختر می‌بایست مانند کاتولیک‌ها پاکدامن و حرف‌شنو بار می‌آمد.

- شما حرف‌شنو بودید؟

نه. ۱۵ سالم که بود تصمیم گرفتم دیگر پایم را در کلیسا نگذارم، چون دریافتم که کلیسا و آموزه‌های آن صرفاً مال مردان است. مردان قوانین و امور آنجا را رتق و فتق می‌کردند. اصلاً مردان خدا را آفریده‌اند و خدا هم مذکر است، همه چیز مذکر است. فکر کردم چرا باید جایی باشم که به من به چشم یک انسان درجه دو نگاه می‌کنند؟ خیلی از کلیسا و خانواده و از این روابط مردسالارانه و ناجوانمردانه ناراحت بودم. در خانه‌ی ما مردان البته با زنان مؤدبانه رفتار می‌کردند، اما از بالا به آن‌ها نگاه می‌کردند.

- چرا به جای اینکه تحصیل کنید، ازدواج کردید؟

چون دریافته بودم که برای مستقل بودن باید پول درآورد و روی پای خود ایستاد. برای همین بعد از اتمام دبیرستان منشی سازمان ملل شدم. این آغاز رهایی من بود: ... لازم نبود دیگر دستم را جلوی ناپدری و بعد‌ها شوهرم دراز کنم.

- چطور به جنبش زنان پیوستید؟

سال ۱۹۶۷ گروه فمینیست دالیا ورگارا مجله‌ای به نام «پاولا» منتشر کرد. برایشان نامه‌هایی نوشتم و دیدند استعداد نوشتن دارم و به کارم گرفتند.

- آن زمان جنبش زنان در شیلی چقدر نفوذ داشت؟

ما بحث و گفت‌وگو می‌کردیم و تظاهرات راه می‌انداختیم. در مورد تابوهای اجتماعی در مجله می‌نوشتیم، تابوهایی مانند جلوگیری از حاملگی، سقط جنین، فحشا. از روابط آقا بالاسرانه‌ی مردان همه جا انتقاد می‌کردیم.

...

- فمینیست بودن چقدر بر زندگی شما اثر گذاشته؟

آن وقت‌ها ما زن‌ها فرصت سر خاراندن نداشتیم. سه تا کار را باید با هم انجام می‌دادیم: زن خانه و کدبانوگری، مادر بودن و کار بیرون از خانه. تازه باید‌ ترگل ورگل هم می‌بودیم. خیلی سخت بود. بچه‌های من به‌علت کار زیادم مجبور شدند زود مستقل بشوند و کاری برای خودشان دست و پا کنند.

- آیا عموی شما، سالوادور آلنده از جنبش زنان حمایت می‌کرد؟

ما زن‌ها فکر می‌کردیم که سوسیالیسم همه چیز را تغییر می‌دهد و برابری با مردان را برای ما به ارمغان می‌آورد. چون سوسیالیسم وعده‌ی برابری همه را می‌دهد. اما سرخورده شدیم. پیروزی سوسیالیسم برای ما زن‌ها دستاوردی نداشت. برای رسیدن به اهداف‌مان می‌بایست به مبارزه‌ی مستقل‌مان ادامه می‌دادیم.

- با این حال در زمان حکومت سوسیالیست‌ها توانستید از لحاظ سیاسی تغییراتی ایجاد کنید؟

برای تغییر برخی قوانین فشار آوردیم. برای وسایل جلوگیری از حاملگی دیگر نیازی به نسخه‌ی پزشک نبود. کودکستان‌هایی دایر شد و حق حضانت از فرزند تغییر کرد. تا قبل از این تغییرات سرپرستی بچه‌ها بعد از طلاق به پدر واگذار می‌شد.

- وضع فمینیست‌ها بعد از کودتای دیکتاتور پینوشه چگونه شد؟

ارتش متعصب‌ترین سازمان دنیاست، و سلطه‌ی نظامیان یعنی سرکوب تمام‌عیار. جنبش زنان هم مانند جنبش‌های سیاسی دیگر بعد از کودتا ممنوع شد. زنان از حقوق اجتماعی محروم شدند. برای زنان پوشش خاصی مقرر کردند: زن‌ها در انظار عمومی و ادارات می‌بایست دامن بپوشند. مجله‌ی فمینیستی ما را هم به مجله‌ی مد تبدیل کردند.

- ترسیده بودید؟

از سلطه‌ی نظامیان نفرت داشتم. اما از اینکه فمینیست بودم ترس نداشتم. وحشت من از این بود که می‌دیدم چه‌طور مردم دستگیر و شکنجه می‌شوند، و ناپدید می‌شوند. چون چپ‌گرا بودم، اسمم در لیست سیاه بود. به همین دلیل مجبور شدم با خانواده‌ام شیلی را ترک کنم.

- به ونزوئلا رفتید و به نویسندگی آغاز کردید. رمان‌های شما پر از زنانی است که علیه پدرسالاری، دین، سنت‌ها و خانواده مبارزه می‌کنند. تجربه‌ی شما در جنبش زنان چقدر در آفرینش این قهرمانان موثر بوده؟
روشن است که رمان‌های من بر تجربیاتم استوارند. زندگی من سراسر مبارزه بوده. من سنت حاکم را به زیر سؤال کشیده‌ام. زنان من مبارزند ...

- سال ۱۹۸۷ که از شوهرتان اول‌تان جدا شدید، نویسنده‌ی تثبیت‌شده‌ای بودید با کتاب‌هایی در شمارگانی میلیونی. آیا اگر کمتر هم مستقل می‌بودید، باز هم ریسک طلاق را می‌پذیرفتید؟

فکر نمی‌کنم. ۹ سال پیش از جدایی عاشق یک موسیقی‌دان آرژانتینی شدم و چند ماهی شوهرم را ترک کردم. اما باز پیش او برگشتم. این یک تصمیم عاقلانه بود، نه عاشقانه. تازه بعد از توفیق نخستین کتابم بود که دیدم روی پای خودم ایستاده‌ام. با در آمد این کتاب می‌توانستم خرج خودم و بچه‌ها را درآورم. اینجا بود که تصمیم به جدایی گرفتم.

...

...

- آیا جنبش زنان هنوز فعال است؟

زنان در شیلی سازماندهی شده‌اند. آن‌ها در زمینه‌های هنری، تربیتی، بهداشتی و همچنین در بخش‌های اقتصادی به هم پیوسته‌اند. این جنبش به یک قدرت سیاسی تبدیل شده که جدی گرفته می‌شود. با این حال هنوز کار تمام نیست و برای آزادی و برابری باید مبارزه کرد. هنوز مشکلی به نام خشونت خانگی، نه فقط در شیلی، که در خیلی جا‌ها وجود دارد. زنان در اکثر کشور‌ها جزو فقیر‌ترین‌ اقشار جامعه هستند. دو سوم کار‌ها را زنان انجام می‌دهند، اما آنان فقط در یک درصد از سرمایه سهیم‌اند. دختران ده دوازده ساله را هنوز هم به‌عنوان برده شوهر می‌دهند یا به فحشاء می‌کشند. حقوق زنان در خیلی از نقاط جهان نقض می‌شود، به آن‌ها تجاوز می‌شود و آن‌ها را به قتل می‌رسانند. فرقی نمی‌کند بنیادگرایی دینی باشد، یا جنگ، یا دیکتاتوری نظامی، این‌ها همه زنان را قربانی می‌کنند.

- سال ۱۹۹۶ بنیاد ایزابل آلنده را تأسیس کردید. هدف این بنیاد چیست؟

... در این بنیاد به امور آموزش و پرورش و بهداشت زنان می‌پردازیم. از پناهندگان حمایت می‌کنیم، خودم پناهنده بوده‌ام و می‌دانم که برای پناهندگان چقدر دردناک است در کشورهایی زندگی کنند که از پناهنده خوششان نمی‌آید. ما همچنین به موازات یک پروژه‌ی حمایتی در نپال و یک یتیم‌خانه در کلکته، از سازمان‌های غیر انتفاعی و مهاجران در سان فرانسیسکو حمایت می‌کنیم.

- یعنی از پناهندگان غیر قانونی هم حمایت می‌کنید.

... اگر به این انسان‌ها آموزش داده نشود و آن‌ها از بهداشت هم محروم باشند، آن وقت به گروه‌های بزهکار خیابانی بدل می‌شوند.

- چرا فقط از زنان حمایت می‌کنید؟

من خودم زنم و طبیعی است که زنان به زنان کمک می‌کنند. من برای مستقل شدن زحمت کشیده‌ام. وقتی به زنی کمک می‌کنیم که تحصیل کند، یا اینکه با اعتبار محدودی کمک می‌کنیم که گلیمش را از آب بیرون بکشد، نه فقط او، که خانواده‌ی او را هم از فقر نجات داده‌ایم. لذت دارد اینکه می‌بینم با کمک‌های این بنیاد دختران جوان تحصیل می‌کنند و تشکیل خانواده می‌دهند. یا اینکه زنی موفق می‌شود یک آرایشگاه افتتاح کند و نانش را مستقلاً در آورد.

منبع:

http://www.spiegel.de/spiegel/spiegelspecial/d-55972868.html

جمعه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۹

داستان اشتیاق 4

... در ادامه ی داستان اشتیاق ِ ایزابل آلنده بخوانیم ...
هر چند كه زنان دو سوم نيروي كار دنيا را تشكيل مي دهند اما آنها فقط كمتر از يك درصد از اموال دنيا را تملك دارند. آنها براي كار مشابه نسبت به مردها دستمزد كمتري مي گيرند. اگر كه اصلاً به آنها پولي داده شود. آنها همچنان آسيب پذير باقي مانده اند بخاطر اينكه هيچ استقلال مالي ندارند و به صورت مرتب مورد تهديد و بهره كشي و كار اجباري خشونت و سوء استفاده قرار مي گيرند. اين يك واقعيت است كه با دادن حق تحصيل و كار به زنها و اينكه به آنها حق كنترل درآمدشان را بدهند و يا حق مالكيت املاك يا حق ارث بدهيم، كل جامعه سود خواهد برد .
اگر زنان صاحب قدرت شوند بچه هاي آنها و خانواده آنها شرايط بهتري خواهند داشت.
اگر يك خانواده كامياب شود روستاها و شهرها كامياب خواهند شد و در نتيجه كل كشور آنها كامياب تر خواهد شد. وانگاری ماها تایی به يك روستا در كنيا رفت. او با زنان صحبت كرد و براي آنها توضيح داد كه زمين ها بي حاصل شده است. او زنان را تشویق كرد كه درختان جديد بكارند و به آنها آب بدهند، قطره به قطره. بعد از پنج يا شش سال، آنها يك جنگل داشتند. زمين غني شده بود و آنها روستا را نجات داده بودند.
عقب افتاده ترين و فقير ترين جوامع هميشه جاهايي هستند كه در آنها زنان را ناتوان نگه مي دارند. اين يك واقعيت واضح است كه توسط دولت ها ناديده گرفته مي شود و همينطور توسط موسسه هاي كمك به افراد فقير ناديده گرفته مي شوند.
معادل با هر دلاري كه به برنامه زنان كمك مي شود بيست دلار به مردان كمك مي شود.
... قدرت دادن به زنها همه چيز را عوض خواهد كرد. بيشتر از آن چيزي كه تكنولوژي و يا طراحي و يا تفريحات دنيا را عوض كند.
من به شما قول مي دهم كه اگر زنها با هم كار كنند به شكل بهم پيوسته و تحصيل كرده و با دانش و آگاهي، مي توانند صلح و كاميابي را به اين كره بياورند .
در هر جنگي در اين دنيا بيشترين تلفات، غير نظامی هستند يعني بيشترين تلفات زنها و بچه ها هستند ... 
مردها دنيا را اداره مي كنند و ببينند كه ما چه آشفتگي داريم. ما چه نوع دنيايي را مي خواهيم؟ اين يك سوال اساسي است كه خيلي از ما آنرا مي پرسيم ...
ما دنيايي را مي خواهيم كه در آن حق زندگي محفوظ باشد و كيفيت زندگی در آن برای همه پربار شده باشد ...
چيزی كه بيشتر مرا مي ترساند قدرت معاف ازپاسخگويی است من از آزار ناشي از قدرت و قدرت ناشي از آزار مي ترسم. در نوع بشر،  نوع مرد حقيقت را تعريف می كند و با زور به بقيه فشار مي آورد كه آن حقيقت را بپذيرند و از قانون او تبعيت كنند! قانون هميشه عوض مي شود ولي هميشه به نفع آنهاست. و دراين حالت (سيستم قطره چكاني از بالا به پايين) كه در بعد اقتصادي كار نكرده است، اينجا كاملا كار مي كند.
آزار از قسمت بالاي نردبان به قسمت پايين نردبان نشت مي كند و قسمت پايين را فرا مي گيرد.
بچه ها و زنان،‌ بخصوص فقرا در قسمت پايين آن نردبان هستند (و لذا بيشتر آسيب مي بينند) حتي مردان بينوا و فقير نيز كسي را براي آزار دادن دارند، يك زن و يا بچه!
من خسته ام از قدرتي كه تعداد كمي بتوانند به تعداد زيادي اعمال كنند. و اختيار اعمال قدرت براساس جنسيت، درآمد، نژاد و يا طبقه براي اين گروه محدود بدست آمده است.
من فكر مي كنم كه زمان آن رسيده است كه يك تغيير اساسي ايجاد كنيم در تمدن بشری خودمان. اما اين يك تغيير واقعي ما، نياز به انرژي زنانه در مديريت جهاني دارد.
ما نياز به تعداد زيادي از زنان در نقاط حساس قدرت داريم. و نياز به انرژي طبيعي زنانه در مردان داريم.
البته كه من در مورد مردان با فكر جوان حرف مي زنم. به مردان با فكر پير اميدي نيست ...
... اگر قدرت انتخاب داشته باشم، ترجيح مي دهم كه قلبي مشتاق و اندیشناک داشته باشم مانند؛  وانگاري ماتاهايي ، سومالي مام ، جني يا رز ماپندو.
من مي خواهم اين جهان خوب باشد ...
... اين امكان پذير است. اين همه دانش و انرژي و هوش و تكنولوژي. بیایید آستين ها را بالا بزنيم و شروع بكار كنيم.
مشتاقانه براي ساختن دنيایي كامل.

***
پایان داستان اشتیاق ایزابل آلنده ست اینجا.
اما در میان روزهایی که این داستان را با هم میخواندیم مصاحبه ی تازه ای از این نویسنده ی ارزشمند و فعال حقوق بشر و حقوق زنان خواندم که بی مناسبت با آنچه خواندیم نیست. در پست بعدی بخشهایی از این مصاحبه را با هم می خوانیم و چند کلامی بیشتر در خصوص این موضوع با شما خواهم گفت.

جمعه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۹

داستان اشتیاق 3


... ادامه ی داستان اشتیاق از زبان ایزابل آلنده ...

به هر صورتی بود او موفق شده بود که بچه هایش را زنده نگه دارد و چند ماه بعد او زایمان کرد و دو قلوی نارسی به دنیا آورد. دو نوزاد پسر بسیار لاغر. او بند ناف کودکانش را با چوب برید و با موهای خودش بست. بچه ها رابه نام فرمانده اردوگاه نامگذاری کرده بود تا بلکه از محبت فرمانده اردوگاه برخوردار شود! او به بچه ها به جای غذا چای می داد برای اینکه شیر خودش آنقدر نبود که بتواند آنها را زنده نگه دارد. وقتی که سربازها به سلول او هجوم آوردند تا به دختر بزرگش تجاوز کنند او دخترش را در آغوش گرفته و اجازه نداده بود که او را ببرند، حتی زمانی که آنها اسلحه بر روی سرش گذاشتند.
به هر شکل این خانواده شانزده ماه زنده ماندند و بعد با یک خوش شانسی بزرگ و حضور یک قلب مشتاق از یک آمریکایی جوان؛ ساشا چنوف، کسی که موفق شد آنها را در یک هواپیمای نجات آمریکایی قرارد دهد، رز ماپندو و هر نه کودکش سراز فونیکس در آریزونای آمریکا در آوردند جایی که اکنون زندگی می کنند و کامیاب شده اند.
ماپندو در زبان سواحیلی یعنی عشق عظیم .
بازیگران کتابهای من همه زنانی قوی و مشتاق هستند، مثل رز ماپندو.

من آنها را از خودم نمی سازم نیازی به این کار نیست من به اطرافم نگاه می کنم و آنها را در همه جا می بینم. من با زنان و برای زنان در همه عمر کار کرده ام من آنها را خوب می شناسم من در آخر دنیا و در زمان باستانی به دنیا آمده ام (منظور از آخر دنیا جو حاکم بر خانواده آلنده است). در یک خانواده پدرسالار، کاتولیک و محافظه کار. این خیلی عجیب نبود که در سن پنج سالگی من یک فمینیست طغیان گر بودم. ...
من خیلی زود دریافتم که هزینه زیادی باید برای آزادی ام و برای سوأل پرسیدن ام در مورد پدرسالاری بپردازم. اما من خوشحال بودم که این هزینه را بپردازم ... یکبار زمانی که دخترم پائولا بیست ساله بود گفت که فمینیسم از رده خارج است و من باید آنرا فراموش کنم! ما دعوای به یاد ماندنی داشتیم. فمینیسم ار رده خارج است!؟ بله؛ برای دختران خوشبخت و مرفه مثل دختر من، امروز شاید فمینیسم از رده خارج است.
 اما براي تعداد زيادي از خواهرانمان در تمام دنيا كه هنوز زير فشار ازدواج هاي پيش از بلوغ، فحشا و کار اجباري هستند، فمینیسم از رده خارج نیست. آنها بچه هايي را كه دارند نمي خواهند و يا نمي توانند غذا بدهند. آنها هيچ كنترلي به بدن و يا زندگي خود ندارند. آنها هيچ حق تحصيل ويا آزادي ندارند. آنها مورد تجاوز قرار مي گيرند، كتك خورده و يا كشته مي شوند و قاتل مصون از مجازات است.
براي بسياري از دختران غربي امروزه اينكه به عنوان نوعي فمينيست مورد خطاب قرار گيرند نوعي توهين است! صفت فمينيست هيچگاه سكسي نبوده است ...
فمينيسم به هيچ معني هيچگاه از رده خارج نبوده است. فمينيسم نياز به تكامل دارد اگر شما اسمش رابه اين شكل دوست نداريد. آنرا آفروديت يا ونوس يا بيمبو يا هرچه دوست داريد بنامید! اما اسم مهم نيست تا زمانيكه ما مي دانيم اين راجع به چه چيزي است و ما از چه چيزي حمايت مي كنيم.

خوب يك قصه ديگر از اشتياق قصه اي كه ناراحت كننده است.
مکان : کلینیک بانوان در روستاي كوچكي در بنگلادش؛ زمان: سال 2005
جني يك متخصص بهداشت دهان آمريكايي است كه به آن كلينيك  بعنوان داوطلب مي رود. ... او آماده شده بود براي مراقبت های ابتدایی دهان و دندان افراد، ‌اما وقتي او به آنجا رسيد فهميد كه در آنجا هيچ دكتري نيست. و هيچ دندانپزشكي هم نيست و كلينيك نيز فقط يك كلبه پر از پرونده هاست .
بيرون يك صف از زنها بود كه ساعتها منتظر بودند تا مورد معالجه قرار بگيرند. اولين بيمار، بيماري با درد مشقت بار بود بخاطر اينكه چندين دندان آسياب اش فاسد شده بود. جني به اين نتيجه رسيد كه تنها راه حل اين است كه دندانهاي خراب رابكشد. او مجوز اين كار را نداشت و هيچگاه نيز انجام نداده بود او خطر بزرگي را پذيرفته و از اين بابت ترسيده بود. او حتي وسايل لازم را نيز نداشت اما خوشبختانه او مقداري داروي ضد درد با خود برده بود. جني قلب شجاع و مشتاقي داشت. در آخر بيمارآسوده از درد بر دستان او بوسه زد. آن روز آن بهداشت كار دهان تعداد زيادتري دندان كشيد.
فرداي آنروز وقتي كه او به كلينيك برگشت، مريض اول ديروز به همراه شوهرش منتظر او بود. صورت زن مثل هندوانه قرمز شده بود و آنقدر باد  كرده بود كه شما نمي توانستيد چشم هاي اورا ببينيد. شوهر عصباني بود و تهديد مي كرد او را خواهد كشت.
جني به شدت نگران بود كه مبادا عمل جراحي كه او انجام داده است مشكل ساز شده باشد، اما بعد مترجم براي او توضيح داد كه شرايط عمومي بيمار هيچ ربطي به عمل جراحي ندارد! روز بعد از عمل، شوهر آن زن اورا بشدت كتك زده بود، كه چرا آن زن بيمار آنروز در خانه نبوده تا براي او شام درست كند!


امروزه ميليون ها زن مثل اين داستان زندگي مي كنند آنها فقير ترين فقيرها هستند.

ادامه خواهد داشت...